شاهنامه
>> منش ها و كردارهاي قهرمانان شاهنامه
1-خردمندي و عقل گرايي:
حكيم ابوالقاسم فردوسي شاعري است خردگرا و دوست دار خرد سخن خود را با نام «خداوند جان و خرد» آغاز مي كند بيش ترين ستايش ها را در اثر جاودانه اش از خرد به عمل آورده است. او خرد را نخست آفرينش و بهتر از هر چه ايزد داد، خوانده است- در گناه او عقل و خرد بر هرچيزي ترجيح دارد و سرمايه ي تمام خوبي ها و نيكي هاست. خرد راهنماي آدمي در اين دنيا و وسيله ي رهايي او در سراي ديگر است. در شاهنامه فصل خاصي را به ستايش خرد اختصاص داده و عطر خود را در سراسر شاهنامه و در گفته هاي شخصيت ها و پهلوانانش افشانده است.
2- دانش و فرهنگ:
در ادبيات حماسي ما، دانش و فرهنگ پايگاهي والا دارد و بعد از عقل و خرد بيش ترين ستايش ها از آن شده است- در خانه ي فردوسي، فرهنگ، مفهومي عام دارد و در معني دانش، فرزانگي، تيزهوشي و خبرگي آمده است و شامل تعاليم ديني آگاهي از راه و رسم زندگي اجتماعي، روش كشورداري، قبول جنگ ، سواري، تيراندازي و آيين پهلواني است، حكيم توس بر اين باور است كه توانايي در دانايي است و تنها مايه ي سربلندي دانش است. دل پير با دانش جوان مي گردد. او رنج و سختي را در دانش اندوزي مي ستايد و عقيده دارد كه لحظه اي نبايد از دانش اندوزي دست كشيد.
3- وفاداري به ملك و ميهن:
عشق به ايران و آداب و رسوم و زبان ايران و شوكت و جلال ايران باستان در جاي جاي شاهنامه نمودي عالي دارد و در نهايت شور و دل دادگي بيان شده است. دلاوران ايراني براي حفظ پرچم، وحدت ملي و كيان پادشاهي از هيچ كوششي دريغ نمي كنند. اگر رستم، كيقباد را از البرز كوه مي آورد و يا خطرهاي هفت خوان را براي نجات كاووس مي پذيرد صرفاً به خاطر حفظ كيان پادشاهي است. نهايت شور و احساسات ملي را در شاهنامه آن گاه مي بينيم كه كاووس اسير شاه هاماوران مي شود و افراسياب از اين فرصت استفاده مي كند تا به ايران حمله ور شود. كه رجزهاي شورانگيز دلاوران ايراني در زابل تهييج كننده احساسات ملي است. آنجا كه مي گويد دريغ است ايران كه ويران شود.
4-حاضر جوابي و گواژه سرايي:
كلمه (گواژه) در فرهنگ ما به معني طعنه و سرزنش و شخصيت هاي گشاده زبان و حاضر جواب هستند، آنان در ابلاغ پيام و شرح ما وقع كم نمي آورند گاه با بهره گيري از زبان طنز و تمثيل هاي مطايبه آميز پاسخ هاي نمكينه ارائه مي دهند.
5- آزادگي و حق جويي:
پهلوانان شاهنامه در عين تلاش بي وقفه براي حفظ ملك و ميهن و تاج و تخت شاهي، هيچ گاه مفتون و مرعوب قدرت و ثروت نمي شوند. تعبّدي صرف و بي چون و چرا از خود نشان نمي دهند- در نهايت آزادي، حرف حق را مي زنند و باكي هم ندارند. از جمله چهره هاي انقلابي كاوه با همه ي كوتاهي و ايجاز، فروزش خاصي دارد و بانگ اعتراض حق طلبانه ي او به دستگاه شيطاني ضحاك، نداي عدالت خواهي گروه وسيعي از مردم است كه خفقان و قلدري آنان را ساكت كرده است و او يك تنه چون صاعقه به فرياد در مي آيد و ضحاك اژدها پيكر را رسوا مي كند و جهان را سراسر سوي دادگري مي خواند.
6- شجاعت و برگزيدن راه سخت:
شجاعت و بي پروايي در شاهنامه بسيار مشهور است. اصولاً حماسه يعني دلاوري و شجاعت پهلوانان شاهنامه مبلّغ زندگي پر جزر و مد و طوفاني هستند. آنان ميدان هاي مخوف و ترسناك را يكي پس از ديگري پشت سر مي گذارند و هنوز خستگي را از تن در نياورده آماده ي خطر گزيني ديگري مي شوند. اسفنديار براي نجات خواهرانش از دژ دويين، راه هفت خوان را بر مي گزيند و گيو گودرز يك تنه با كمند و اسبي به توران مي رود تا كيخسرو را بيابد. او هفت سال عمرش را در ديار غربت با سختي هايي مي گذراند كه هر لحظه اش مخاطره آميز است و بسيار دلهره آور.
7- آشتي جويي و نا خوشي خشم و تندي:
اگر چه چكامه ي نغز تاريخ حماسي ايران جنگ و اشكال متعدد آن است و ضرورت حماسه جنگ و دلاوري و پهلواني است، اما رگه هاي قوي مسالمت جويي و نفرت از خشم و تندي را در جاي جاي شاهنامه مشاهده مي كنيم به طوري كه در شاهنامه شومي و بدفرجامي خشم و تندي در پاره اي از داستان هاي شاهنامه به خوبي نشان داده است. تند خويي و آتش مزاجي، سهراب كابلي، كاووس، طوس و افراسياب مقدمه ي رويدادهاي ناگواري مي شود كه سال هاي سال آتش نفرت را شعله ور مي كند و دود آن دوستان را نيز ميآزارد.
8- گشاده دستي و سخاوت مندي:
سراسر شاهنامه آكنده است از خواري و بي ارجي زر و سيم و شومي خسّت و فرومايگي و سرشار از گنج بخشي ها و گشاده دستي هاي شخصيت هاي داستان.
9- نيايش و توكّل به خدا:
نيايش كردن از كردارهاي شايع شاهنامه است و هزاران بيت از اين درياي بي كران به دعا اختصاص دارد. دعا شوق و رغبت را به وجود مي آورد و ضامن پيروزي است. نيايش هاي رستم و اسفنديار در هفت خان خواندني است و دعا هاي بهرام چوبين در آغاز مأموريت هايش توكل او را مي رساند.
10- روحيه شادخواري:
فضاي زندگي در شاهنامه، شادي است و كام جويي و دم غنيمتي جزء وظايف انساني محسوب مي شود. غم و اندوه و افسوس خوردن كه چرا اين چنين شد. در هيچ يك از دلاوران و پهلوانان نيك نام شاهنامه راه ندارد. آنان كه همان گونه كه در عرصه ي رزم و دلاوري نستوه و مقاوم اند و شگفتي مي آفرينند در بزم و شادخواري، سرگرمي هاي متنوّع دارند.
11- نكوهش بيگانگان و بيگانه ستيزي:
بيش ترين دوره ي بيگانه ستيزي در شاهنامه به نبردهاي طولاني و دامنه دار ايرانيان با تورانيان بر مي گردد كه با مرگ ناجوانمردانه ي سياوش، با شدت و حدّت بيشتري ادامه پيدا مي كند. اما يهود ستيزي ايرانيان نيز در چند داستان شاهنامه خود را نشان مي دهد، چون داستان «بهرام ولنبك آبكش و بر امام جهود» به طوري كه قهرمانان اين داستان ها از پلشت ترين قهرمانان شاهنامه هستند و كردارهايشان نفرت مخاطب را نسبت به قوم يهود بر مي انگيزد.
12- شگفتي سرايي:
شگفتي سرايي و كردارهاي غير طبيعي و خارق العاده و كثرت اغراق و غلو كه با منطق متعارف قابل سنجش نيست از لوازم اصلي حماسه است. گذر سياوش از آتش، رويين تني اسفنديار، وجود سيمرغ و پرورش زال به وسيله ي او، رشد شگفت انگيز رستم و فرزندش سهراب، گذر معجزه آساي كيخسرو و با گيوو فرنگيس از جيحون متلاطم، پرواز كيخسرو بر پشت شبرنگ بهزاد به مابعد الطبيعه، عمر ششصد ساله ي رستم و اين كه خوراك او در هر وعده يك گورخر بريان است و يا در دوره اي كه زندگي اش سنگيني او به حدي است كه پاي او در زمين فرو مي رود، بخش هاي اندكي از شگفتي سرايي هستند كه نمودي بسيار جالب توجه در شاهنامه دارند.
13- عشق و عاشقي:
حماسه ي ملي ايران فقط حديث جنگ و لشكر كشي و خونريزي نيست، ما در خلال نبردهاي ايران و توران و چكاچك شمشيرها به مراسم اجتماعي مدنيّت و اخلاق ايرانيان و خوشي ها و كام جويي هاي آنان بر مي خوريم كه حكيم توس در اوج رزم و حماسه و دلاوري با بزم و عشق و عاشقي به ميان آمده و روابط عاشقانه دست مايه پاره اي از داستان هاي مهم شاهنامه قرار گرفته است.
14- دادگري و عدالت خواهي:
هسته ي مركزي تمام داستان هاي شاهنامه دادگري است. آن هدف و انگيزه اي كه قهرمانان و پهلوانان شاهنامه به هر آب و آتشي مي زنند تا آن را به دست آورند داد و مقابله با بيداد است.
15- پندگيري:
شاهنامه گنجينه اي است از پندگيري و عبرت نيوشي. سرشار از گوهرهاي حكمت آميزي است كه بايد سرلوحه ي زندگي فردي و اجتماعي قرار گيرد. وي در پايان داستان ها انسان ها را اندرز مي دهد و از قول پهلوانان و شاهزادگان نكته هاي حكمت آميزي نقل مي كند.
16- حفظ نام و آوازه:
نام شيشه ي عمر پهلوان است و اعتبار و قداست خاصي دارد. پهلوانان شاهنامه بسيار مواظب و مراقب هستند كه بي اعتبار نشوند و نشكنند. عقيده ي غالب اين است كه روزگار مي گذرد و هيچ كس عمر جاودانه ندارد پس نام و آوازه ي خود را خراب نكنيد.
17- فتوت و جوان مردي:
جوان مردي و آيين فتوت درس غالب پهلوانان و پادشاهان اصلي شاهنامه است. ايرج، كيخسرو، سياوش، سهراب و اسفنديار بهترين شاخص از خود گذشتگي و جوان مردي اند. ايرج ديدگاه پدر، فريدون را كه او را به جنگ با برادرانش مي خواند، نمي پذيرد و مردانه و با دل و جاني پر از ايثار و مهرباني به سراغ سلم و تور مي رود مصداق عالي ترين نمونه ي گذشت و جوان مردي مي شود.
18- ارجمندي سخن:
نگاه ارجمندانه ي فردوسي به سخن و كلام قابل توجه است، او سخن را ميراث جاويدان مي شمارد و يادگار منحصر به فرد شاهان و بزرگان مي داند. فردوسي بارها اين حقيقت را بيان مي كند كه جز سخن چيزي از آدمي به يادگار نمي ماند.
19- ناپايداري جهان:
با آن كه به درون مايه ي آثار حماسي، توصيف زندگي شاهان، پهلوانان و شرح جنگ ها و دلاوري هاست اما با سيري گذرا به شاهنامه در بسياري موارد ناپايداري جهان و فنا پذيري قدرت ما و سرنوشت مختوم انسان ها را ملاحظه مي كنيم، كه نگرش روح زاهدانه و عرفان گراي ايران باستان را نشان مي دهد. نگرشي كه در دوره هاي بعد اكثر عرفا و مشايخ مروج و مبلّغ آن بوده اند. حكيم توس جهان را به ماري مانند مي كند كه هنگام نرم است، اما نيش زهر آگين دارد حدود 400 بيت در شاهنامه وجود دارد كه به نوعي بر دو رنگي و بي اعتباري دنيا و ناپايداري قدرت و شوكتش اشاره دارد. فردوسي هر وقت مصيبتي عارض مي شود و يا مرگ فرا مي رسد، بي وفايي روزگار و فاني بودن انسان ما را متذكر مي گردد و يادآور مي شود كه نبايد به سراي دنيوي دل بست.
20- شومي آز:
مهم ترين رذيلت اخلاقي در شاهنامه فزون طلبي و آزمندي است تمام رويدادها و حوادث شاهنامه نمايشگر شومي و بد فرجامي آزمندي است.
21- آداب فروتني و حرمت گذاري:
ادب و فروتني هميشه حسن مطلع مناسبي براي ابلاغ و پيام است، معمول و رايج بوده است.
22- تيزهوشي و سرعت عمل:
منش برجسته ي قهرمانان شاهنامه دريافت پيام و سرعت عمل در اجرا است. آنان بدون درنگ و سهل انگاري به سرعت تصميم مي گيرند. ما اين تيزهوشي و سرعت عمل را در شخصيت غالب پهلوانان مشاهده مي كنيم.
معرفي شخصيت هاي شاهنامه
كيومرث- به گفته ي شاهنامه، كيومرث نخستين كسي است كه تاج بر سر نهاده است. البته در ساير متون، سياوش را نخستين انسان مي دانند، اما در شاهنامه اولين پادشاه است كه براي بار نخست آيين تخت و كلاه را وضع نموده. ابتدا در كوه ها سكونت داشت براي بار اوّل به فكر لباس مي افتد و همراه مردمش پلنگينه مي پوشد. قبل از آن لباسشان از برگ درختان بود. پرورش و اهلي كردن حيوانات منسوب به اوست.
هوشنگ- آن چه به هوشنگ منتسب است عبارت است از استخراج آهن از سنگ، آهنگري و ساختن آلات فلزي، كشيدن آب از رودخانه ها و درياها، بنا نهادن آبياري، پراكندن تخم و اقدام به كشاورزي، بنا نهادن جشن سده، كشف آتش، اهلي كردن حيوانات گوناگون و ساختن لباس از پوست آنان كه ظاهراً اين كار وي در تكميل پلنگينه پوشي كيومرث است.
طهمورث- آن چه به طهمورث نسبت داده شده عبارت است از رشتن و دوختن و بافتن و ترتيب پارچه و لباس و گستردني، اهلي كردن حيوانات جهت سواري، اهلي كردن حيوانات و پرندگان شكاري، ديگر اين كه طهمورث را اولين واضع خدا نمي دانند بلكه او را اولين ايراني مي دانند كه خط را آموخته است.
شيداسپ- نام وزير نيك كردار طهمورث است و نماز شب و روزه را نخستين بار به وي نسبت داده اند.
جمشيد- بيش از ساير شاهان اسطوره اي است او از اسطوره هاي مشترك قوم هند و ايراني است و نزد آن جايگاهي خاص دارد. در بسياري از موارد شخصيت او با سليمان نبي (ع) در مي آميزد و به همين دليل، هم از ديد ملي و نژادي حايز اهميت است و هم از ديدگاه اسلامي و ديني. اما آنچه به وي منسوب است فرمان روايي بر ديو و پري. اولين كسي كه هم شاه است و هم موبد. ساختن آلات جنگ و جامه و لباس، رشتن و تافتن ، شستن و دوختن لباس و تقسيم مردم به طبقات و اصناف گوناگون و مشخص نمودن وظايف و جايگاه هر كدام. او براي اولين بار سازماني اجتماعي با طبقات مختلف به وجود آورد. هم چنين ساختن خشت و قالب و كاخ و ايوان و گرمابه، پيدا كردن گوهري گوناگون و بوهاي خوش پزشكي، ساختن كشتي و گذر از آب، ساختن تخت وحمل آن به وسيله ي ديوان.
ضحاك- ضحاك در ادبيات، اسطوره هاو باورهاي ما ايرانيان نماد پليدي و خوي شيطاني است، پتياره اي است ماردوش و مردم خوار كه جامع جميع بدي هاست. در شاهنامه هم اينگونه است و آن چه بدو منسوب است كاملاً با شخصيتش سازگار است. قتل پدر، فريب ابليس را خوردن و خوردن غذا هاي حيواني كه خود مي تواند نمادي از خوي حيواني و درندگي انسان باشد. جالب اين است كه اين امر به تلقين ابليس انجام مي گيرد و بيانگر اين نكته است كه خوي درندگي و حيواني در انسان منشأ شيطاني دارد و اولين بار به وسيله ي پتياره اي چون ضحاك بنا نهاده مي شود.
فريدون- تنها مورد منسوب به فريدون، جشن مهرگان است و بعد از آن ديگر خبري از او در شاهنامه نيست؛ گويي جهان به منتهاي كمال رسيده و ديگر چيزي براي پرستيدن نمانده است. به طور عجيبي همه چيز به انتها مي رسد.
اسفنديار رويين تن
1-اسفنديار پسر گشتاسب از سرزمين توران بود كه رويين تن است كه هيچ حربه اي بر او اثر ندارد و فقط يك نقطه از بدن او رويينه نيست. روايات چگونگي رويين تن شدن اسفنديار آب مقدسي كه زرتشت بر سر اسفنديار مي ريزد و اين آب به چشمان اسفنديار نمي رسد، در نتيجه او از ناحيه ي چشم آسيب پذير مي ماند. 2- به وسيله ي خوردن دانه ي انار شيت شده كه زرتشت به اسفنديار مي دهد و در نتيجه تن او سخت مي شود. 3- فردوسي مي گويد زنجيري كه زرتشت از بهشت آورده و بر بازوي اسفنديار بسته، وي را رويين تن كرده است. بي شك رويين تني اسفنديار، ريشه در متوني بس كهن تر از شاهنامه دارد و بديهي است هدف بزرگ فردوسي ايجاب مي كرد كه از همه ي منابع كتبي و شفاهي و تاريخي و داستاني و افسانه هاي ملي، براي تنظيم اثر خود استفاده بكند.
ناهمخواني هاي حضور اسفنديار در شاهنامه-
با شناختي كه از اسفنديار داريم و باروري كه به ما مي گويد كارد و شمشير بر بردن وي كارگر نيست، متوقعيم كه كوچك ترين ترسي از آسيب ديدن به خود راه ندهد. حال آنكه در نبرد با او جاسب توراني، به كين خواهي نيا هنگام رويارويي با گرگسار رويين تن شاهنامه را هراسناك از گزندي مي يابيم. گزندي كه از سوي شمشير متوجه وي شده است.
2- تأملي در واكنش هاي اندام اسفنديار-
اسفنديار به سبب رويين تني، پيكري سخت و مقاوم دارد. اين اندام در مقابل آلات و ادوات جنگي با آن شدت و حدت به كارگيري شان، بي گزند مي ماند اما از غل و زنجيري كه او را با آن گرفتار ساخته اند، يا از سختي و سنگيني لباس جنگي و يا حتي از فشار دست پهلواني ديگر، آسيب مي بيند. نخستين بار زماني است كه گشتاسب از محبوس كردن اسفنديار پشيمان شده و جاماسب را براي رهايي و دلجويي او، روانه ي دژ گنبدان مي سازد.
پس از گفت و گوهايي كه بين اسفنديار و جاماسب رد و بدل مي شود، آن گاه كه اسفنديار به آزادي رضايت مي دهد، آهنگراني را فر مي خواند تا غل و زنجير وي را از هم بگسلند.
3- چرا اسفنديار در آوردگاه با زره حاضر مي شود؟
رويين تني كه قرار است از آفت هر سلاحي مصون باشد، چرا در تمامي معركه ها با پوشش جنگي حضور مي يابد؟ شايد عده اي اين كار را نوعي تبعيت از سنت جنگي متداول در عهد اسفنديار تلقي كنند، اما مي بينيم كه او نه تنها با انسان ها، بلكه در مواجهه با سيمرغ هم زره را از خود دور نمي سازد. اسفنديار پس از خلاصي از دژ گنبدان ، به هنگام آمادگي براي جنگ با سپاه ارجاسب توراني به كين خواهي سهراب دستور مي دهد.
4- چرا رستم به پيروزي بر اسفنديار اميدوار است؟
در آگاهي رستم از رويين تني اسفنديار و عدم آگاهي از آسيب پذير بودن چشمان او هيچ ترديدي وجود ندارد. زيرا در داستان رستم و اسفنديار، پيش از آغاز نبرد، در دو موضع به اين امر اشارت رفته است. يكي هنگام معارفه ي بهمن، فرزند اسفنديار با زال، و ديگر روز قبل از نبرد كه رستم در مقابل اصرار اسفنديار به جنگ، ضمن ابراز پشتگرمي اش به نيرو و توان خود ، رويين تني اسفنديار را به هيچ مي گيرد. تكيه رستم به نيروي خويش و احتمال پيروزي او بر اسفنديار ، در فراز هاي ديگري از اين داستان نمايان است. راستي اگر هيچ حربه اي بر تن اسفنديار اثر نمي كند اين اميد رستم از كجا آب مي خورد؟ آيا از راهي غير از صدمه زدن به حريف آن هم در ميدان جنگ ، مي توان بر او غالب آمد؟
5- بررسي نخستين نبرد رستم و اسفنديار-
مي دانيم كه در پايان نخستين نبرد ، تنها رستم و رخش جراحات بسيار يافته اند از اين روبه سوي زال باز مي گردند و به تدبير او و با راهنمايي سيمرغ ، راه غلبه به اسفنديار رامي يابند. رستم و اسفنديار نبرد خويش را با نيزه مي آغازند ، اما در همان ابتدا فردوسي تصريح مي كند كه از به كار گيري اين آلت جنگي هر دو آسيب مي بينند و خون از جوشن هر دو فرو مي چكد. پس از فرو شكستن نيزه ها ، شمشير به دست مي گيرند وآن گاه كه از نيروي دو دلاور تيغها نيز در هم مي شكنند ، به سراغ گرز مي روند و با ضرباتي كه وارد مي سازند باعث كوفتگي اندام همديگر مي شوند ، سپس رو به كشتي مي آورند ولي هيچ يك قادر به غلبه بر حريف نيست. پس براي مدتي شايد به منظورتجديد نفس ، آوردگاه را ترك گويند ، اما هنگام ترك ميدان، هر دو پهلوان هيئتي زخم يافته ، خسته و تباه دارند. لباس جنگي شان، چاك چاك شده سراپاي وجودشان با خاك و خون آغشته و اسبانشان برگستوان دريده و كوفته است. در اين فاصله، زواره بر خلاف قرار نهاده شده دستور تاختن بر سپاه اسفنديار را مي دهد. حاصل اين يورش، مرگ دو تن از پسران اسفنديار است. وقتي بهمن نزد اسفنديار مي آيد و وي را از حادثه آگاه مي سازد، او پس از سرزنش رستم به سبب پيمان شكني اش، به سراغ تير و كمان خود مي رود و نبرد را ادامه مي دهد. رستم نيز در مقابل تير و كمانش را به دست مي گيرد. دو پهلوان با تيرهايي كه به سوي هم پرتاب مي كنند، گويي زره را بر تن يكديگر مي دوزند. سرانجام رستم پس از امان خواستن از اسفنديار و بازگشت نزد كسان خود، در مقابل رويين تني وي نيز اظهار عجز مي كند. اما با راهنماييهايي كه سيمرغ به پدر رستم، زال ميكند و مشورتي كه قبل از جنگ دارند قرار مي گردد در هنگام نبرد رستم تير گز را به چشم اسفنديار پرتاب كندكه رويين تن نبود و همين كار را در حين نبرد انجام مي دهد و در نهايت اسفنديار با آن نيروي خارق العاده تسليم قضا و قدر شده و جان به جان تسليم مي شود.
پيران ويسه- سيماي پيران ويسه در شاهنامه
نقش اصلي پيران ويسه و حضور فعالش در شاهنامه از آن جا شروع مي شود كه سياوش براي گريز از خشم كاووس شاه و دسيسه هاي سودابه، زنگه شاوران را به عنوان پيك براي گرفتن اجازه عبور از توران به نزد افراسياب مي فرستند. افراسياب هم پيران را احضار و در مورد پيشنهاد سياوش با او مشورت مي كند، پيران هم آن چه از خوي و خصلت و هنر سياوش شنيده است بازگو مي نمايد و ضمن ترغيب افراسياب براي پذيرش سياوش دو دليل خود را كه يكي اخلاقي و ديگري سياسي است بيان مي كند. پيران به افراسياب پيشنهاد مي كند كه نامه اي به سياوش بنويسد و او را به توران فراخواند و هم چون فرزند خويش وي را مورد لطف قرار دهد و در كشور توران برايش جايگاه در خوري بسازد و دختر خود را نيز به همسري او درآورد. هدف پيران از اين پيشنهاد،ايجاد زمينه اي براي برقراري صلح پايدار بين دو كشور است. افراسياب چون پيشنهاد پيران را مي شنود و به فكر فرو مي رود و نيك و بد كار از نظرش مي گذرد. پيران در جواب افراسياب كه مردد است، دو دليل براي رد سخنان وي كه نابخردانه اش مي داند مي آورد. اوّل كه اين خود دليل عقلي است و سياوش در آزاد سازي گروگان ها كه خلاف ميل پدرش آن را ثابت نموده است، دوم دليل ديگري كه پيران مي آورد براي برانگيختن حس قدرت طلبي شاه است. تلاش پيران براي تبديل مخاصمه ي ديرينه به دوستي و مودّت تا قبل از جنگ هاي كين خواهي مشهور است. سرانجام افراسياب مي پذيرد و سياوش وارد توران مي شود و مورد استقبال پيران قرار مي گيرد. افراسياب به او دل مي بندد و شب و روز وي را در كنار خود نگه مي دارد. پيران براي رهايي سياوش از تنهايي، به او پيشنهاد ازدواج مي دهد و افرادي را كه تورانيان براي ازدواج با وي مناسب مي بيند معرفي مي كند.
شيوه ي معرفي افراد نيز در خور تأمل است. پيران با صداقت مواردي را كه شايسته ي سياوش مي داند معرفي مي كند. سياوش با جريره دختر پيران ويسه ازدواج مي كند اما پيران كه به دنبال هدف برتري است به سياوش مي گويد تو به علت پادشاهي سرت تاآسمان مي رسد. پيران، چون افسري و ملي پرست، از مرز تمايلات و منافع شخصي عبور مي كند و با دو انگيزه دومين ازدواج را به سياوش پيشنهاد مي دهد، هر چند همسر اولش جريره دختر اوست، هدف اول پيران حفظ سياوش از گزند افراسياب است. هدف دوم پيران از اين پيشنهاد كه در حقيقت هدف كلان اوست ايجاد زمينه ي صلح بين دو كشور در آينده است. سياوش به اين پيشنهاد پيران با ديده ي ترديد مي نگرد اما در جواب پيران مي گويد اگر قرار است كه من به ايران برنگردم و ناچار در توران ماندني شوم و روي كاووس و رستم و ديگر نامداران ايران را نبينم پس از فرمان يزدان سرپيچي نخواهم كرد، و تو اي پيران «پدر باش و اين كدخدايي بساز» پيران هم فرنگيس را از افراسياب خواستگاري مي كند. اما افراسياب با اظهار پيش گويي هاي ستاره شناسان با اين ازدواج مخالفت مي كند. علاوه بر اين پيران، تقدير را هم به افراسياب گوشزد مي كند. يك سال بعد از ازدواج فرنگيس و سياوش، افراسياب به سياوش اعلام مي كند كه مي توانيد در هر كجاي اين سرزمين ادامه زندگي بدهيد. سياوش هم مي پذيرد و به همراه فرنگيس و پيران بار سفر مي بندد و در شهر ختن كه شهر پيران است، رحل اقامت مي افكنند. سياوش تصميم مي گيرد شهري آباد در آن حوالي بنا كند، اما اخترشناسان آن را فرخنده نمي دانند. سياوش از اين پيش گويي اندوهگين مي شود. پيران علت ناراحتي او را مي پرسد و سياوش مي گويد ار نباشد مرا زندگاني درازي. سياوش نيز ضمن تأكيد بر رازداري و پيمان و عهد پيران، خبر مرگ خود را به دست افراسياب به پيران مي گويد، اما پيران ضمن هراسيدن از اين خبر، به خود دلداري مي دهد كه هيچ كس از راز سپهر گردان آگاه نيست و سياوش آن چه مي گويد ناشي از يادآوري خاطرات است. مدتي از اين ماجرا مي گذرد و پيران از طرف افراسياب مأموريت مي يابد براي گرفتن باج و خراج به چين و مكران و هند برود. پيران پس از بازگشت از شهر سياوش گرد بازديد مي كند و در گزارش خود به افراسياب پس از توصيف سياوش اميد به استقرار صلح بين دو كشور دارد اما اين اميد ديري نمي پايد و با غيبت پيران از عرصه ي داستان، زمينه براي وقوع يك تراژدي و يك سلسله جنگ هاي طولاني مهيا مي گردد، سرانجام دسيسه هاي گرسيوز، زمينه را براي كشتن سياوش فراهم مي نمايد. از اين رو در آخرين لحظاتي كه سياوش را خسته و دل شكسته به سمت قتلگاه مي برند، تصريحاً گلايه خود را از پيران به برادرش پيلسم مي گويد. آن گاه كه پيران از كشته شدن آگاه مي شود، اوج عاطفه ي پيران نمايان مي گردد. شيوه ي شفاعت و وساطت پيران براي نجات فرنگيس و كيخسرو خلوص، تعهد، عاطفه و اعتراض را هم زمان به نمايش مي گذارد. پيران در اعتراض به كشتن سياوش مي گويد، سياوش را بي گناه كشته ايد. به افراسياب نسبت به كين خواهي ايرانيان هشدار مي دهد. فرنگيس را شفاعت مي كند و زيركانه جان نوراد (كيخسرو) را نيز نجات مي دهد. از آن جا كه پيران طينتي پاك داشت، شبي در خواب چونان روياي صادقانه از تولد كيخسرو مطلع مي شود. پس از ديدن كيخسرو پيران به سراغ افراسياب مي رود و استادانه تولد كيخسرو را به اطلاع وي مي رساند، به نوعي كه حساسيت وي را كاهش مي دهد. پيران با يادآوري كشتن سياوش دل افراسياب را نر مي كند، به نحوي كه به رغم خبري كه پيشگويان به او داده بودند بر خلاف خواست افراسياب پيران در جهت تربيت كيخسرو مي كوشد و وي را از نژادش مطلع مي كند و هنگام بالندگي كيخسرو، كه افراسياب قصد آزمايش وي را دارد پيران هوشيارانه كيخسرو را راهنمايي مي كند. پس از اين، كيخسرو و فرنگيس در سياوش گرد مستقر مي شوند و از طرف ديگر گيو، پهلوان ايراني كه براي جست و جوي كيخسرو به توران زمين فرستاده شده بود، پس از هفت سال موفق به يافتن وي مي گردد و با فرنگيس هر سه روانه ي مرز ايران مي شوند. چه مي شود كه ناگاه كيخسرو دست پرورده ي پيران شوم و بديمن مي شود؟ مي توان گفت پيران از عاقبت كار آگاه است و با همه ي خردمندي مي خواهد جلوي بودني كار را بگيرد. پيران اينك نه تنها آمال و آرزوهايش را در جهت صلح بين دو كشور، بر باد رفته مي بيند كه پيوستن كيخسرو به ايرانيان را نشانه ي مرگ خود و افراسياب و شكست كشورش تلقي مي كند. لذا لشكري را براي دستگيري آن ها مي فرستد. لشكر از گيو شكست مي خورد و ناچار خود به همراه لشكر زبده اي براي دستگيري آنان مي رود اما پيران نيز به كمند گيسو گرفتار مي شود، اين جاست كه كيخسرو و فرنگيس به شفاعت پيران بر مي خيزند و مانع كشته شدن وي مي گردند و اين عمل، آن دو را تا حدودي از دين پيران مي رهاند. فرنگيس از پيران شفاعت مي كند، پس از اين در جنگ ههاي كين خواهي، پيران سپهداري لشكر توران را بر عهده دارد و از ترفند هاي مختلف براي شكست ايرانيان استفاده مي كند. از سوي ديگر پادشاه و سرداران ايراني كه به كين خواهي سياوش مي جنگيدند بارها پيشنهاد هايي براي جدايي پيران از لشكر توران و پيوستن او به ايرانيان ارائه مي كنند. كه پيران وطن پرست نمي پذيرد. از طرف ديگر رستم، پهلوان بزرگ ايران نير به هومان فرستاده ي پيران مي گويد كه قصد ديدن پيران را دارد. پيران با در د و بيم به نزد رستم مي رود ضمن بيان شرح حال خودش، خواهان آشتي بين دو كشور مي شود. رستم هم با تمجيد از پيران هم براي استقرار آشتي هر دو راه را پيشنهاد مي كند، يكي اين كه كشنده ي سياوش را دست بسته نزد شهريار ايران فرستي و ديگر اين كه خود نيز پناهنده ي بارگاه كيخسرو شوي. در اين جنگ پس از شكست سپاه توران پيران جان سالم به در مي برد تا نقش تأثير گذار خود را تكرار كند. در اثناي داستان بيژن و منيژه ، مجدداً پيران نقش مثبت صلح جويانه ي خود را بروز مي دهد و راه حلي ارائه مي كند تا كم ترين تنش در روابط دو كشور ايجاد شود. پيران وقتي مي بيند كه داري برپا كرده اند و مي خواهند بيژن را بردار كنند به نزد افراسياب مي رود و آسيب هايي را از كشتن سياوش به تورانيان رسيده است يادآوري مي كند و مانع كشته شدن بيژن مي شود. سه حركت خيرخواهانه و صلح جويانه ي پيران يعني دعوت از سياوش، نجات كيخسرو و شفاعت از بيژن نه تنها نتيجه ي دل خواه او را نمي دهد بلكه هر كدام منتج به ضربه اي سهمگين به توران و شخص پيران مي شود. جنگ دوازده رخ را مي توان جنگ سرنوشت پيران و توران ناميد. ازاين روست كه كيخسرو به گودرز توصيه مي كند هشيار باشد و برو چادر مهرباني بپوش . گودرز نيز گيو را با پيامي عتاب آلود نزد پيران مي فرستد و چهار شرط را كه بيش تر براي نجات پيران است تا آشتي و صلح مطرح مي كند. گودرز هم طي نامه اي، گزارش جنگ و موضع گيري پيران در قبال پيشنهاد صلح را به آگاهي كيخسرو مي رساند و كيخسرو در جواب آن مي نويسد كه من مي دانستم كه دل پيران از كين خواهد نشد. ولي به پاس خوبي هايش در صدد جنگ با او نبودم. او طي نامه اي به گودرز ضمن نكوهش جنگ، با اشاره به مرگ سياوش مي گويد و پيشنهاد مي كند كه اگر گودرز آشتي را نپذيرد سرداراني از هر دو سپاه انتخاب شوند و فقط همين افراد با هم بجنگند تا از خونريزي بيش تر جلوگيري شود و هر يك از طرفين كه پيروز نشده، پيروز نهايي جنگ محسوب گردد. گودرز نيز در پاسخ، ضمن يادآوري فريب هاي گذشته پيران به وي مي نويسد كه من با تو جز كين و پيكار نيست. هر دو سپهدار، ده سوار از لشكر خود برگزيدند و هر پهلوان با طرف مقابل جنگ را آغاز كرد. گيو با گروي زره، فريبرز با ويسه، رهام گودرز با بازمان، گزازه با سيامك، گرگين با نريمان و سپس هر دو سردار- جنگ خود را آغاز كردند. گرچه پيران مي داند كه روز مرگش فرا رسيده است اما مردانه كارزار را آغاز مي كند؛ در تيراندازي گودرز تيري برگستوان اسب پيران زد. پيران مجروح، از چنگ گودرز مي گريزد و گودرز چون اوضاع را مي بيند پيشنها مي كند كه تو را زنده نزد شاه مي برم. در آخرين لحظات عمر نيز پيران به دفاع و حمله مبادرت مي كند. صحنه ي مرگ پيران چنين اتفاق مي افتد كه با پايان جنگ، كيخسرو با استقبال سران سپاه و جنگ جويان خود ميدان رزم را مورد بازديد قرار داد، بر جنازه ي پيران آب از دو ديده به درد فرو ريخت.
ويژگي هاي شخصيتي پيران ويسه
از ويژگي هاي شخصيتي پيران ويسه در لا به لاي ابيات شاهنامه مي توان اين موارد را بر شمرد. 1- ويژگي هاي مثبتي كه به وي منتسب گرديده است الف- خردمندي. ب- صلح جويي. پ- فداكاري. د- مهرباني. ر- وفاي به عهد. ز- وطن پرستي. ح- راست كرداري و درست انديشي. و- خدا شناسي ظ- والا همتي و عزت نفس . 2- ويژگي هاي منفي كه به وي منتسب گرديده است در مقابل ويژگي هاي مثبت شخصيتي كه بيان گرديد برخي خصايص منفي نيز مي توان به وي منتسب كرد. الف- دروغ گويي. ب- فريب كاري. با توجه به برداشت هاي كلي در زمينه زندگي پيران ويسه مي توان گفت پيران از شخصيت هاي مثبت شاهنامه است.
رستم بزرگ مرد شاهنامه
رستم فرزند زال نوه سام، بزرگ ترين و نام آورترين پهلوان شاهنامه، مردي است كه انسانيت را به تمام معني دارا است. پهلواني كه در عين تواضع از روحي بسيار والا و عالي برخوردار است به نحوي كه فردوسي، چنان كه در تاريخ سيستان منقول است، در برابر سلطان محمود غزنوي كه به وي مي گويد هزاران مرد چون رستم در سپاه من است. اعتقاد راستين خويش را درباره ي وي به صراحت بيان مي كند. آدمي از آغاز تا به امروز هميشه در اين آرزو بوده است كه بتواند به بالا ترين درجات انساني دست يابد و انسان كامل نام بگيرد. رستم همان انسان كامل و تمام عياري است كه ايراني در ذهن مي پروراند و نسل هاست وي ويژگي هايي دارد كه ساير بزرگان و پهلوانان با داشتن تنها يكي از آن ها پهلوان نام گرفته اند. يكي از ويژگي هاي رستم اعتقادي است كه در زندگي به خدا دارد. به طوري كه در آرامش، سكوت و خوشي به ياد اوست و در لحظات بحراني و حساس زندگي بيش تر به ياد خدا مي افتد. اسرار دل خويش را به وي مي گويد و تنها از او كمك مي طلبد. چنان كه در نبرد با سهراب، آن لحظه كه با ميله اي جنگي از دست وي رهايي مي يابد، سر و تن را مي شويد، گويي بدنش را غسل مي دهد و به درگاه الهي پناه مي برد و از او كمك مي طلبد. وي معتقد است كه در سخت ترين مشكلات و تنگناهاي زندگي بايد به خداوند پناه برد و اگر كسي از خداي يكتا روي برگرداند، از خرد بي بهره است. رستم اعتقادي راسخ به پروردگار خويش دارد. در كار ها به او پناه مي برد و در تنگناها از وي كمك مي طلبد. مهم تر اين كه شناختي كامل نسبت به ايزد دارد و تمام هستي خود را از او مي داند. رستم علاوه بر اين صفات، خردمند است و اين مسئله در تمام زندگاني وي هويدا است. او در همه ي كارها خردمندانه تصميم مي گيرد و آگاهانه عل مي كند؛ همين كه در تمام دوران ششصد ساله زندگي خويش عزيز و سربلند ريسته، دليلي بر آگاهي و خردمندي وي فردوسي نيز او را انساني خردمند و روشن ضمير معرفي مي كند. وي علاوه بر آگاهي سشار از توانايي و نيروي جسماني عجيبي نيز برخوردار است. از هيچ كس نمي هراسد و همه ي دشمنان را ناچيز و حقير مي پندارد. او در ابتدا، از نيروي بدني مضاعفي برخوردار بود به طوري كه از زور و نيروي جسماني بيش از حد خويش معذب مي شد و از خداوند درخواست كرد تا از نيرويش بكاهد. شاهد ديگري بر نيروي شگفت آور وي اين كه هر جا حضور دارد پيروزي با ايرانيان است. با حضور وي تعداد لشكريان دشمن نيز بي اثر است. نمونه ي بارز اين گونه نبردها، جنگ هفت گردان است كه تعداد كمي از ايرانيان در كنار رستم، با سپاه بزرگ توراني درگير مي شوند و در پايان نيز پيروزي با ايرانيان است. رستم در همه ي احوال و ابعادش غير عادي است. اگر زندگي اش را از همان آغاز تولد بنگريم به بزرگي اين انسان استثنايي پي مي بريم. زماني كه مادرش رودابه حامله است از سنگيني و بزرگي او احساس درد بسياري مي كند. ليك سيمرغ به زال نويد مي دهد كه فرزندش آينده اي بسيار در خشان دارد و آينده وي را اين گونه پيش گويي مي كند:
كزين سرو سيمين پرمايه روي، يكي شير باشد تو را نام جوي. تولد وي نيز استثنايي است. طبق دستور سيمرغ موبدي مي آيد و با مي، رودابه را بيهوش مي كند و پهلويش را مي شكافد و بچه ي پسر را از پهلوي او بيرون مي آورد. بچه آن قدر بزرگ و تنومند است. كودك رشد و نموي سريع و شگفت دارد. اولين حركت شگفت آور وي در همان ايام كودكي است چون پيل سپيد را كه شب هنگام، رها شده با يك ضربه مي كشد. زال چون توان و نيروي پسر را مشاهده مي كند، مسئوليت ديگري به وي مي سپارد و آن رفتن به كوه سپند و گرفتن انتقام خون نريمان است كه سام نتوانسته آن را به انجام رساند. رستم با وجود نيرومندي و آگاهي، صبور، شكيبا، مهمان نواز و چاره انديشي هاي به جا استفاده مي كند. وي در برخوردهايش متواضع و فروتن است و بزرگوارانه از گناه ديگران مي گذرد. گاه اتفاق مي افتد كه شخص خاطي را مجازات كند. نمونه ي بارز آن، زماني است كه بهمن از سوي اسفنديار مأمور شده تا پيام پدر را به رستم برساند. زماني كه بهمن براي گزاردن پيام به زابل مي رسد زال به وي مي گويد كه رستم در شكارگاه است. او بدون تأمل به سمت شكارگاه مي رود. رستم را از فراز كوه مي نگرد. از هيبت و شكوه او دچار اضطراب و وحشت مي شود، با خود مي انديشد كه ممكن است پدر در مبارزه با رستم شكست بخورد. تصميم مي گيرد بدون درگيري مسئله را فيصله دهد. سنگي بزرگ از فراز كو مي غلتاند. برادر رستم، زواره، وي را از اين جريان آگاه مي كند. رستم بدون اضطراب با پاشنه ي پايش سنگ را متوقف مي كند و زماني كه بهمن به نزد وي مي آيد او بزرگوارانه اين مسئله را به فراموشي مي سپارد و به روي خود نمي آورد. حتي برخوردي مناسب با بهمن مي كند يكي از ويژگي هاي ديگر رستم امانت داري اوست. وي بارها با درست كاريهاي خود، اين بودنش را به اثبات مي رساند. اسفنديار حريف جنگي وي است. شخصي است كه به دست رستم جهان پهلوان، تير بر چشمش اصابت كرده است اما باز هم امين تر و شايسته تر از رستم براي نگه داري فرزندش، كسي را نمي يابد، يا كيخسرو كه سوگند نامه ي خويش را در مورد كين خواهي از افراسياب، كه به گواهي دستان و رستم و ساير پهلوانان رسيده است، با آرامش خاطر به دست جهان پهلوان مي سپارد. رستم در تمام زندگاني اش آزاده زيسته و هيچگاه در زندگي تن به باج نداده است، وي نمونه ي اعلاي آزادگي در فرهنگ ايراني محسوب مي شود. چنان كه مولانا نام او را بلافاصله پس از نام مولاي متقيان، علي بن ابي طالب (ع) ذكر مي كند. وي براي آزادگي، بهاي گراني پرداخته است. يك عمر مبارزه و پيكار با گروه هاي مختلف براي نگه داشتن و حفظ آزادگي خويش. او در طول زندگاني اش در جبهه هاي مختلفي به مبارزه پرداخته است. گاه با افراسياب صنعتاني به مبارزه پرداخته دشمنان بيگانه و شومي كه براي انسانيت ارزشي قايل نيستند و تنها به حفظ مقام و موقعيت خويش و بسط آن مي انديشد. گاه با گشتاسب صنعتاني در ستيز است كه نيروي خودي محسوب مي شوند. اين پست فطرتان نيز به هر چيز از منظر سود و زيان خويش مي نگرند. حتي دين را به اين جهت مي پذيرند كه به استحكام موقعيت شان كمك مي كند. از دين به عنوان وسيله اي در جهت سركوبي و خاموش كردن دشمنان خويش استفاده مي كنند؛ سدي را مردان پيش پاي خود مشاهده مي كنند مي كوشند تا با استفاده از دين و به كار گرفتن مردان پاك ديني، آن را از ميان بردارند. مبارزه با اين گشتاسب صفتان به مراتب سخت تر از گروه اول است اما گروه سومي نيز از اين ميان سر بر مي آورد و آن پاك مرداني هستند كه فريب گشتاسب صفتان را خورده اند و چنان متعبدانه به اصول و انجام فرامين ديني مي انديشند كه از درك حقايق ناتوان و درمانده مي شوند. مبارزه با اين پاك باختگان ناتوان از درك حقايق، بسيار مشكل تر از دو گروه قبلي است. چون اينان اگر آگاهي و بينش لازم را به دست آورند، نيروي خواي و دوست و يار محسوب مي شوند. وجود رستم در دربار نيز برجسته تر از ساير پهلوانان است. اين مسئله اي است كه خود پهلوانان نيز به آن اذعان دارند، چنان كه گودرز به صراحت، برجستگي رستم را نسبت به ساير پهلوانان بيان مي كند. و يا به وضوح مي بينيم كه با حضور رستم در ميدان جنگ، چهره هاي ديگر كم رنگ تر جلوه مي كنند، با وجود اين كه سپه سالاري سپاه با پهلواني ديگر است اما در حقيقت سپه سالاري واقعي و مديريت جنگ با اوست. پهلوانان ديگر، تحت فرمان شاه اند و در مقابل ندانم كاري ها و اعمال نا به جاي شاهان نمي ايستند و اگر گاهي كار شاه را نادرست تشخيص دهند، فقط با پند و اندرز سعي در برگرداندن نظر شاه دارند و در صورتي كه شاه حاضر به تغيير عقيده نباشد، سر تسليم فرود نمي آورند و مجبور به پذيرش و انجام حكم و فرمان شاه هستند. حتي دستان، پدر رستم نيز زماني كه كاووس آهنگ رفتن به مازندران مي كند، سعي مي كند با پند و اندرز او را از اين كار نادرست باز دارد، ليك رستم در چنين مواردي برخوردي متفاوت از ديگران دارد. او سخن نادرست را از هر كس كه باشد نمي پذيرد. هر فرماني كه بر خلاف اصول انساني باشد، وي حاضر به انجامش نيست. هر گاه احساس مي كند كه كسي قصد تجاوز به غرور انساني و انسانيت و آزادگي او را دارد در مقابلش مردانه مي ايستد و به هيچ وجه حاضر به تسليم نيست.
او نشان داده كه تا پاي جان، براي حفظ آزادگي و حيثيت انساني خويش ايستاده است اين كه رستم تا به اين حد براي حفظ آزادگي خويش تلاش مي كند در حقيقت، كوششي است در جهت رساندن جامعه انساني به اين باور كه زمان كوتاهي را با نام زيستن به از عمري را با پستي و اسارت سر كردن. وي نماينده ي تام و تمام آزادگي است اگر او در مقابل پستي ها سر فرود آورد و تن به اسارت و چاپلوسي و پستي دهد يعني جامعه ي انساني به چنين زشتي و ناروايي تن داده است. مبارزات وي در اين راه حد و مرز نمي شناسد. با هر قدرتي كه پاي در كفش اصول انساني كند و قصد برانداختن آزادگان را داشته باشد در مي افتد و در اين مبارزه برايش، دوست، آشنا، غريب، بيگانه، هم آيين و هم رزم معنا ندارد. او به دفاع از خود نمي پردازد كه اين و آن را مراعات كند، او به اصولي مي انديشد كه مرز ندارد و مردان مرد بايد داراي چنين جهان بيني بي حد و مرزي باشند تا به انسانيت انسان، هيچ كسي در هيچ لباسي نتواند لطمه وارد كند. رستم در واپسين لحظات عمر نيز دست از مبارزه بر نمي دارد و سعي در برانداختن دونان و نا به كاران دارد چنان كه در شاهنامه آمده است. رستم با وجود اين كه شغاد، برادرش داماد شاه كابل است از گرفتن باجي كه هر ساله شاه كابل موظف به پرداخت آن است نمي گذرد و شغاد از شدت خشم نقشه اي طرح مي كند تا ناجوانمردانه، جهان پهلوان را از ميان بردارد. شغاد با رفتن به نزد رستم و فرا خواندن برادر به سرزمين كابل، با ناجوانمردي تمام، وي و اسبش را در چاه هايي كه از قبل كنده و در آن نيزه هايي را تعبيه كرده است مي اندازد. ليك پهلوان آگاه و چاره انديش با وجود اين كه نيزه ها پهلو و گردن خود و اسب وفادارش را مجروح كرده است و وضع بسيار سختي دارد، در همان حال از شغاد مي خواهد ز تركش برآور كمان مرا، به كار آور آن تر جهان مرا، برادر كه از شادي مرگ زود هنگام وي در پوست نمي گنجد، بي درنگ كمان زه كرده را نزديك پهلوان مي نهد و خود، از ترس تير وي به پشت درخت كهن سال و تنومندي كه بر سر چاه است پناه مي برد ولي رستم امانش نمي دهد و با پرتاب تير، او را به درخت مي دوزد و پس به شكرانه ي نابودي نا جوان مرد قاتل سخناني به زبان مي آورد كه نشان از اعتقاد معنوي اش به آخرت دارد. در شاهنامه كه شاهكار كم نظير فردوسي است مي توان آداب و رسوم و مظاهر فرهنگ و تمدن ايران باستان را مورد بررسي قرار داد. از جمله ي اين آداب و رسوم، زناشويي و ازدواج است.
در شاهنامه حدود چهل و يك ازدواج صورت پذيرفته است:
1-ازدواج با بيگانه-
به پيوندي كه بر اساس آن قهرمان شاهنامه، بنا به دلايلي از وطن خويش خارج مي شود و در سرزمين بيگانه فرود مي آيد و با دختران وصلت مي كند، مي گويند. اين نوع ازدواج در ظاهر امر حادثه اي شاد است. اما در باطن رويدادي غم انگيز را مي پروراند. به طوري كه گاه منجر به قتل مرد ايراني يا فرزند پسري كه زاده اين پيوند است مي شود. 1- ازدواج پسران فريدون با دختران شاه يمن كه منجر به كشته شدن ناجوانمردانه ي ايرج به دست برادران مي گردد. 2- ازدواج زال با رودابه دختر مهراب كابلي، كه به كشته شدن رستم به دست برادر ناتني مي انجامد. 3- ازدواج كاووس با سودابه دختر شاه هاماوران كه باعث قتل محبوب ترين جوان ناكام شاهنامه سياوش مي گردد. 4- ازدواج رستم با تهمينه دختر شاه سمنگان، كه كشته شدن سهراب به دست پدر را باعث مي شود. 5- ازدواج كاووس با دختر يكي از بزرگان توران كه تراژدي سياوش و جنگ هاي ايران و توران سبب مي گردد. 6- ازدواج سياوش با جريره كه منجر به كشته شدن فرود مي گردد. 7- ازدواج سياوش با فرنگيس دختر افراسياب كه كيخسرو حاصل اين پيوند است و هر چند براي وي حادثه اي پيش نمي آيد، ولي به كين خواهي پدر جنگ هاي دراز آهنگ ايران و توران را باعث مي شود در اين جنگ است كه بسياري از پهلوانان ايراني و توراني كشته مي شوند. 8- ازدواج بيژن با منيژه، دختر افراسياب، كه بيژن در چاه گرگساران زنداني مي گردد و سپس جنگي بين رستم كه براي نجات او آمده است. با افراسياب در مي گيرد. 9- ازدواج گشتاسب با كتايون دختر قيصر روم، كه منجر به كشته شدن اسفنديار به دست رستم مي گردد. 10- ازدواج جمشيد با سمن ناز دختر كورنگ شاه كه به قتل جمشيد به دست مغاك مي انجامد. 11- ازدواج داراب با ناميد دختر فيلقوس، كه حاصل اين پيوند اسكندر است و برادر ناتني خويش دارا را مي كشد. 12- ازدواج اسكندر با روشنك دختر دارا كه ظاهراً هيچ حادثه غمباري به وجود نمي آورد. 13- ازدواج طاير غسانيان با نوشه عمّه ي شاپور كه حاصل اين پيوند «مالكه» است و منجر به كشته شدن پدر خويش به دست شاپور مي گردد. 14- ازدواج بهرام گور با سپنود دختر شاه هند كه به نظر مي رسد اين پيوند هيچ واقعه اي را به دنبال نداشته باشد. 15- ازدواج كسري با مادر نوش زاد كه حاصل اين پيوند، «نوش زاد» است. او بر پدر قيام مي كند و در جنگي به دست وي كشته مي شود. 16- ازدواج خسرو پرويز با مريم، دختر قيصر روم كه باعث مسموم شدن مريم به دست شيرين مي شود. 17- ازدواج بهرام چوبين با دختر خاقان كه باعث كشته شدن بهرام چوبين به دست قلون مي شود. 18- ازدواج خسرو پرويز با شيرين، دختر ارمني كه منجر به خودكشي شيرين مي گردد.
2- ازدواج با دشمن- در چند مورد از ازدواج ها قهرمان شاهنامه در سرزمين بيگانه كه معمولاً سرزمين دشمن نيز هست عاشق مي شود و با معشوقه كه شاهزاده يا از دختران بزرگان آن سرزمين است ازدواج مي كند. ازدواج زال و رودابه، كاووس و سودابه، سياوش با جريره و فرنگيس، كاووس با مادر بي نام سياوش- بيژن و منيژه و ازدواج ناكام سهراب با گردآفريد و شاپور با دختر مهرك نوش زاد كه در دمي آن دخترك را مي بيند كه از چاه آب مي كشد، او را مي پسندد و نژادش را مي پرسد.
ازدواج با محارم. 1- ازدواج پدر با دختر خود- در شاهنامه يك مورد ازدواج پدر با دختر خود وجود دارد و آن ازدواج بهمن اسفنديار با دختر خويش، هماي چهرزاد است بدين ترتيب كه بهمن، پس از جد خويش، گشتاسب، به سلطنت مي رسد. در ابتدا فرامرز، پسر رستم را به خون خواهي پدر مي كشد سپس با دختر خويش هماي چهرزاد به دين پهلوي ازدواج مي كند.
ازدواج با دختر برادر- در شاهنامه ازدواج با دختر برادر يك مورد ديده مي شود و آن ازدواج اسكندر با دختر برادر خود، روشنك است. دارا كه در جنگي به دست دو وزير اسكندر ضربت خورده بود، در واپسين لحظه ي زندگي اسكندر را وصيت كرد و گفت با تمام فرزندان و خويشاوندانم به نيكي رفتار كن و دخترم، روشنك را به همسري بگير تا آتش زرتشت كه بين گشتاسب و ارجاسب روي مي دهد پس از كشته شدن زرير عموي اسفنديارگشتاسب خشمگينانه رفتار مي كند، چند همسري يا تعدد زوجات در جوامع ابتدايي، هنگامي كه كشاورزي رونق يافت و كارگران فراوان لازم آمدند، مردان به چند زن گزيدن و نيز به برده گرفتن پرداختند. كمي تعداد مردان نسبت به تعداد زنان نيز در چند زن گزيني مؤثر افتاد. اين زرو و زور داران، زنان را در شبستان هاي خويش به خدمت مي گرفتند. در نتيجه سبب شورش مردان فقيري كه حتي فاقد يك همسر بودند مي شد. نمونه ي بارز آن در دوران پادشاهي قباد است كه مردم به رهبري مزدك سر به شورش نهادند و زنان را ميان مردان بي همسر تقسيم كردند.
شاهنامه رو به اتمام است و آخرين برگ هايش با خون دل استاد سخن در مي آميزد و از تفت جگر سوزانش شعله مي يابد تا ديگران را نيز در گدازش بي امان خود بسوزاند. اينك كه فرجام كار شاهنامه فرا رسيده است، عرصه ي زندگي بر آن حكيم فرزانه، تنگ تر مي شود. از يك سو فرزند دلبندي كه سي سال و اندي است با وي زيسته و دوران اقتدار جواني اش را به روزگار نا تواني كهولت، پيوند داده در شرف جدا شدن از اوست و از طرف ديگر شاعر بيدار دل كه عمر گران مايه ي خويش بر سر اين كار نهاده، اينك نگران و آشفته ي پايان كار است. اگر چه اين بزرگ زاده را همت و آرمان برتر از آن بوده است كه شاهنامه را به سبب نواخت شاهان بسرايد اما كدامين انسان صاحب دل و بخردي است كه از تشويق و ترغيب ديگران بي نياز باشد؟ و محال است كه يك اثر بزرگ هنري بي وجود خريداري موجوديت يابد. اگر چه اثر گران سنگ فردوسي در همان روزگار خويش مقبوليت عام و خاص مي يابد و ديگران اوراق شاهنامه را چون ورق زر مي برند و در برابر چشمانش نسخه برداري مي كنند و تنها به به و چهچهه نصيب دست هاي خالي شاعر كرديم مي شود. اما شاعر نازك طبع و انديشه ور كه خود بيش از هر كسي به عظمت كارش واقف است در مي يابد كه حرف آخر را نير بايد بزند، مگر نه اين كه او هنرمند است و هنرمند بايد فرزند زمان خويش باشد. پس چگونه مي توان انتظار داشت كه فردوسي عمر خويش را صرف كرده باشد تا فقط اخبار گذشته را بازگويد؟ چگونه مي توان تصور كرد حكيمي دانا چون او از فرصتي چنين مغتنم در جهت طرح انديشه هاي والايش استفاده نكند و آن شور و جوششي را كه لازم است، در سر مردم نيندازد- در چنين هنگامه اي است كه او بايد بنشيند و چشم انداز حال و آينده را بنگرد و چه بهتر كه اين آينده نگري را از زبان مردي بازگو كند.
منابع
شاهنامه فردوسي، تحت مقاله ي 1- برتاس- مسكو.
حماسه سرايي در ايران- دكتر ذبيح الله صفا- تهران
شاهنامه فردوسي- بر اساس چاپ مسكو، به كوشش دكتر سعيد حميديان
زندگي و مرگ پهلوانان در شاهنامه – محمد علي اسلامي ندوشن- تهران
شخصيت رستم در شاهنامه – كاميار عابدي
داستان رستم و پيران ويسه- مجتبي مينوي